تبليغاتX
بابای بارونت

بابای بارونت

اهی کسی که مرا از چشم تو انداخت از چشم خدا بیفتد

 تقدیم به غریبۀ نامهربان و ظالمم که هراس از دست دادنت دیگر مرا

    نمیآزارد                                                                                       

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:56  توسط بابای بارونت   | 

دستم به تو نمی رسه از من که گذشت

 

عوضش از خدا یه چیزی می خوام

 

حالا که زیر خاکم کردی

 

چرا زجرت نمی ده؟!!

**

گفتی برو جیک نزدم

 

گفتم بمون منم بَدم

 

چشمک به اون چشمای سرد

 

 کور می شدم نمی زدم

 

می بُری می دوزی بِهَم

 

بی خیال من بی خیال من

 

من زیر خاک باشم با درد

لعنت به این قسمت من

صدقه سر ِمنه عاشق

 

که شدی تو حالا بی باک

 

سر قبرم ول نکردی

 

کردی با دستات زیر خاک

 

قُرقُرو ناله کردی

 

 

که به خوابت میام هر شب

 

اشکِ تمساه ریختی ناکِس

 

خنده دیدم روی اون لب

 

دعا کنم سرت بیاد تو بیکسی هات بخونی

 

دعا کنم زنده باشی نمی دونم نمی دونی

 

فقط یه آرزو دارم زجری که دادی بکشی!!

 

وحشت این شبای قبرو دعا کنم تو بکشی...

دل من تو دست تو مث پروانه

 

تو مشت

 

پنجه های عشق توچقد آسون

 

منو کُشت

**

الهی که شبهاش بشه بی ستاره

 

حریر خیالت بشه پاره پاره

 

یکی هم نباشه که حالت بپرسه

 

بمیری بپوسی توی غم و غصه...

 

 

***

 

من قبلاً می گفتم:

من که همه فکرو هواسم تویی

اونی که یه عمریه می خواستم تویی

تویی که نه فکرت نه هواست منم

خستگی عشق تو مونده توی جون و تنم

من که همه دارو ندارم تویی

اونی که می خوام تنها نذارم تویی

تویی که نداشتی و نداری منو

تنها گذاشتی و بازم تنها می ذاری منو

بی تو این زندگی پوچ چه سود

سینه با یاد تو بودو دل به امید تو بود

چشم سیاه تو افکار من

 ریخته در زلف شب تار من

عشق که از دولتی اسم توست

گم شده در این دل تب دار من

منم که خوب میفهممت

غصه ام می گیره از غمت

منم که خنده رو لبام

میشینه تا می بینمت

دوستت دارم رو روزو شب گفتم نکردی باورم

یک بار حتی ظالم نشنیدم از تو آخرم

اما

زدم به سیم آخرو

 گفتم ولش کن بی خیال

این واسه من یار نمی شه

 بی خیال این عشق محال

گفتم توی مرام ما

منت کشی نیست با مرام

می خواد بره خب به درک

همینه که هست ختم کلام

حالا ظالم من میگه:

به دنبال محبت بودی ای یار

دلت با بی وفایی شد گرفتار

توکارت مهربونی بود

توعشقت آسمونی بود

ولی آخه ظالم

می خواستمت ولی نموندی پیشم

حتی اگه بمونی عاشقت نمی شم

فایده نداره اشک و گریه زاریت

نه خودت و می خوام نه یادگاریت

دروغ نگو تقصیر این زمونه ست

هردومون می دونیم اینا بهونه ست

به جون تو نباشی اصل حاله

زندگی بی تو پُر عشق و حاله

عشق و حاله

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:55  توسط بابای بارونت  

پس بده عشقمو تا برم                                  

من واسه جدایی حاضرم

 

که من تنها تو بی دردی

 

چرا خون به دلم کردی

 

یه زندگی فدای تو شد 

 

فدای لحظه های تو شد

 

بزار برم فراموشت کنم عزیزم

 

یه زندگی فدای تو شد 

 

فدای لحظه های تو شد

 

بزار برم فراموشت کنم عزیزم

 

می خوام برم شاید تو خاطرت زنده بمونم

 

تا ترکِ آغوشت کنم عزیزم

 

دل من دیگه تورو لایق عشق نمی دونه

 

دل من خسته شده نمی کِشه نمی تونه

 

تو یه خوابی تمومش کن بزار واشه چشای من

 

از این راه پر از چاله دیگه بریده پای من!!!

 دل من دیگه تورو لایق عشق نمی دونه

 

دل من خسته شده نمی کِشه نمی تونه

 

تو یه خوابی تمومش کن بزار واشه چشای

 

من

 

 

از این راه پر از چاله دیگه بریده پای

 

من !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:55  توسط بابای بارونت  

برو اي روح  ِمن آزرده  از تو  ترك  كن ما  را

كه من درباغ تنهايي ببويم عطرگلهاي رهايي را

برواي ناشناس آشناي من كه درچشمت نديدم آشنايي را

تويي ازدودمان من ولي دودازدماغ من برآوردي

به چشمم تيره  كردي روز هايي   آشنايي  را

 من از آغاز ميلاد  تو همراهت سفر كردم

 پس ازيك عمردانستم سفربامردم نامرد دشوار است ...

                                          پس ازيك عمردانستم سفربامردم نامرد دشوار است !

سفر با همره نامهربان تلخ است ...

                                           سفر با همره نامهربان تلخ است!!

برو اي بد سفر ، اي مرد ناهمرنگ

كه مي گويم مبارك باد بر خود اين جدايي را ...

 توازاين سوبرودرجاده هاي روشن وهموار

 من از سوي دگر در سنگلاخ عمر مي پويم

كه درخود ديده ام جانسختي ورنج آزمايي را ...

جدا شده راه ما از يكديگر اما ،

منم با كوله باردوره پيري تودرشورجواني ها

سبكبال و سبكباري ...

تو را صد راه در پيش است

 واي من مي روم با خستگي راه نهايي را

برو اي بدترين همراه ،

 تو را نفرين نخواهم كرد

سفر خوش ، خير همراهت

دعايت مي كنم با حال دلتنگي ...

كه يابي كعبه مقصود و فرداي طلايي را

نمي داني ، نمي داني كه جاي اشك

 خون در پرده هاي چشم خود دارم

اگر در اين سفر خار بلا پاي مرا آزرد ،

 سخنهاي تو هم تيري شد و بر جان من نشست ...

 بود مشكل كه ازخاطربرم اين بي صفايي را

 رفيق نيمه راه من !

سفر خوش ، خير همراهت ...

تو قدر من ندانستي ! ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:54  توسط بابای بارونت  

عاقبت ظلم تورو یه روز تلافی می کنم                  

اشکامو پاک می کنم با دل تبانی می کنم

 

می آد اون روزی که تو قهر دلم رو ببینی

چشماتو باز بکنی حقیقت و خوب ببینی

 

می آداون روزی که من نامه هات وپاره کنم

می آد اون روزی که من غم  دلمو چاره کنم

 

اگه اون روز برسه منم برات ناز می کنم

باغموغصه و دردم تورو دم ساز می کنم

 

اگه دل تاب بیاره منم به اون روزمیرسم

روی  ابرا می شینم  به آسمونا  می رسم

 

تومیخوای تامیتونی دل منوخون بکنی

با رقیبام بشینی  من و تو دیوونه  کنی

 

اما هرروزِ خوشی تنگِ غروبی هم داره

شبای سرد و سیاه صبح سپیدی هم داره

 

می آداون روزی که من نامه هات وپاره کنم

می آد اون روزی که من غم دلمو  چاره کنم

 

اگه دل تاب بیاره منم به اون روزمیرسم

روی ابرا می شینم  به آسمونا  می رسم

 

اگه دل تاب بیاره منم به اون روزمیرسم

روی ابرا می شینم  به آسمونا  می رسم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:53  توسط بابای بارونت  

حالا که پای تو عمرم حروم شد                             

خدا را شکر هر چی بود تموم شد

حالا که قلبتو از سنگ ساختن

تورو خوش دل منو دل تنگ ساختن

همون بهتر که دل عاشق نباشه

گرفتار تو نالایق نباشه

 

 

***

این دیگه آخرین دفعه ست

که من به تو نامه می دم

این قد بدی کردی به من

که از نگاهت دل بریدم

عمراً اگه مثل قدیم بیامومنت بکشم

آخ که دیگه دوست ندارم

 یه لحظه ام عاشقت بشم

شاید بهت بر بخوره

عشق تو رفته ازسرم

خیال نکن اگه بری

خالی میشه دورو برم

حتی اگه به عشق من

بری تا مرز خودکشی

من دیگه عاشق نمی شم

بیخودی زحمت میکشی

قصه ی عشق من وتو

بدون به آخرش رسید

برو که از بودن تو

به هیچ کسی خیرنرسید

من به تو دلبسته بودم

اونقد که باور نداری

اما تو بی خداحافظی

می خواستی تنهام بذاری

شاید بهت بر بخوره

عشق تو رفته ازسرم

خیال نکن اگه بری

خالی میشه دورو برم

حتی اگه به عشق من

بری تا مرز خودکشی

من دیگه عاشق نمی شم

بیخودی زحمت میکشی

***

بارون می آد نم نم تاریک میشه کم کم

توغربت چشمام باز میزنه شبنم

بنداومده بارون آروم شده ناودون

این دل صاحِب مُرده پوسید تواین زندون

نپرس دیگه حالم سوخته پرو بالم

گذشته چند سالی دل ها چه توخالی

به خود میگم ای وای... دنیا چه پوشالی!!

***

***

«تو خوش باشی

 ما هم خوشیم

اگه قسمت این باشه

مال دل هم نباشیم»

***

تو آسمون قلبم به تو می گم ستاره

به صد تااین وگفتم توهم یکیش بیچاره

ازاین لجم می گیره فکرمی کنی باحالی

زهی خیال باطل آخر ضد حالی

***

آهای مردم دنیا...آهای مردم دنیا...

گله دارم گله دارم

من از عالم و آدم گله دارم

گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم

گله دارم

 

این همه آدم چرا من پس با من چه فرقی داشتن؟؟؟؟

***

عشق تو یه آسمونه پراز نورو قشنگی

دل ِساده که نفهمید توقشنگ اما دورنگی

تو که احساسی نداری چرا بامن عهد بستی

به خدا که بی وفایی آخه تو پیمون شکستی!!

به خدا که بی وفایی آخه تو پیمون شکستی!!

 

ظالم من ...

من که بازدارم هنوزم توی خاطرات می سوزم

یاد ظلم های گذشته سیاه کرده شب و روزم

دوست دارم یادت تو سینه واسه همیشه بمیره

توشکست سخت ِعشقت دلم عبرتی بگیره

تا بفهمه تواین دنیا خیلی از عشقا فریبه

تا بفهمه تواین دنیا خوبی نمی مونه!!!

تا بفهمه تواین دنیا هرکی بد باشه برنده ست

تا بفهمه تواین دنیا هرکی خوب باشه می سوزه!!!!

 

حالا که عبرت گرفتم دیگه:

حالا که رفتنی ام با یه کوله بار خاطره

نمی خوام حتی بیای یه لحظه پشت پنجره

اینروزا راه من و تو عزیزم جدا شده

سهم من ازعشق تو گریه ی بی صدا شده

من

کاری ندارم با اشکای تو

من

نمی میرم دیگه برای تو

من

نمی ریزم اشکی به پای تو

به پای تو!

من

خسته شدم دیگه به جون تو

من

جون سپردم توی زندون تو

من

می خوام برم دیگه بدون تو

بدون تو!

این  و می دونم که بدون تو شب ها با غم ها  مهمونم

تونباشی پیشم بیتومن ویرونم خداحافظ غریبه نامهربونو ظالم

***

م

تمام عمر بستیم و شکستیم

بجز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم!

عجب آشفته بازاری ست دنیا

عجب بیهوده تکراری ست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در اینهمه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم!

سبکباران ساحل ها ندیدن

به دوش خسته گان باری ست دنیا

مرا دراوج حسرت ها رها کرد

عجب یار وفاداری ست دنیا!

عجب آشفته بازاری ست دنیا

عجب بیهوده تکراری ست دنیا

میون آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواری ست دنیا!

عجب خواب پریشانی ست دنیا!

عجب یار وفاداری ست دنیا!

عجب دریای طوفانی ست دنیا!

***

 

هر کی زد و رفت و شکست

 یه روز یه جا کم می آره

***

***

ظالم قبلاً می گفتم:

خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل

یه شب آروم ندارم

وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق

اسیر روزگارم

روزا چشمای نازش می شینه تو کتابم

شبا وقتی می خوابم میبینمش تو خوابم

براش نامه نوشتم قشتگ و عاشقونه

نوشتم با دو چشماش منو کرده دیوونه

رو پله های سنگی میشینم مات و بیدار

چشام رو تور ابرا سرو رو سنگ دیوار

براش آواز می خونه لبای سردو بستم

میآد خورشید بازم من هنوز اینجا نشستم

ظالم حالا میگم:

افسوس که عاشقونه هام یه عمر به تاراج تو بود…

***

در پی پیدا کردن کسی برو

که فقط واسه ی خودت بخواد تورو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:53  توسط بابای بارونت  

سلام ای بی وفا ای بی ترحم                                             

سلام ای خنجرِ حرفای مردم

 

سلام ای آشنا با رنگ خونم

سلام ای دشمن زیبای جونم

 

بازم نامه می دم با سطرِقرمز

آخه این بار شده من باتوهرگز

 

نمی خوام حالتوحتی بدونم

تعجب می کنی آره همونم

 

همونی  که  زمونی  قلب شو باخت

همون که ازتویک بت یه خداساخت

 

همونی که برات هر لحظه می مُرد

که ذکر نامتو بی جون نمی بُرد

 

همونم که میگفتم نازنینم

بمیرم  اما اشکاتو  نبینم

 

همون که دستِ تومُهرلباش بود

اگه زانو نمی زد غم باهاش بود

 

حالا  آروم  نشستم  روی  زانوم

ولی دیگه گذشت اون حرفا خانوم

 

تعجب  می کنی   آره  عجیبه

میخوام دورشم ازت خیلی غریبه

 

خیال کردی همیشه زیرِ پاتم؟

با این نامردمیت بازم باهاتم؟

 

برات کافی نبود حتی جوونیم

تموم شد آره گم شد مهربونیم

 

دیگه هرچی کشیدم بسّه دختر

نمی بینیم همو این خوبه بهتر

 

دیگه بسّه برام هرچی کشیدم

فریبی بود که من از تو ندیدم!

 

دروغی هست نگفته مونده باشه؟

کسی  هست تو خیال  تو نباشه؟

 

عجب حتی دریغ از یک محبت

دریغ از یک سرِسوزن صداقت

 

دریغ از یک  نگاهِ عاشقانه

دریغ ازیک سلامّ بی بهونه

 

نه نفرینت چرااین  رسم ما نیست

اگر چهاین چیزادرد شما نیست

 

گلِ بیتا چرا اخمات تو هَم شد؟

چیه توهین به ذاتِ محترم شد؟

 

دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ

که عشق ما رسید به سدِّ هرگز

***

 

دیگه از دستِ تووترانه هات خسته شدم                                 

دیگه از شنیدنِ رنگِ صدات خسته شدم

 

چه جوری بگم هنوز خیلی دوسِت دارم ولی

انگارازبیشتراز این بودن باهات خسته شدم

 

اِنقَدَر نگام نکردی که دیگه زد به سرم

ازاون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم

 

توبه من میگی بی انصافموحق داری بگی

با  کدوم  بهونه بنویسم  برات خسته  شدم

 

اِنقدَر آب و هوا واسم عوض گردی که من

آخر از دستِ همون آب و هوات خسته شدم

 

گفتم این کارو نکن، کردی ورفتی وببین

دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم

 

حرفات انگار دیگه روی دلِ من نمی شینه

انقدر عوض شدی که من به جات خسته شدم

 

شب و روزات مثِ روزوشبای قدیم نبود

از دسِ تفاوتِ روزوشبات خسته شدم

 

دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم

تو یه بی تفاوتی من ازفضات خسته شدم

دوس داری بری برودلت میخواد باشی بمون

من از تمامِ حرف و تصمیمات خسته شدم

 

انقدر صدام نکردی از خودم بدم میاد

ازاین اسم ِ عسل و نگفتنات خسته شدم

 

یه روزی غریبه ای یه روزی آشنا من از

بازی زشت غریبِ آشنات خسته شدم

 

توچی فکرکردی خیال کردی من عاشق میمونم

من از این فکرای غرق ِ ادعات خسته شدم

 

واسه تو حتی  دیگه  شبا  دعا  نمی کنم

راستشوبخوای دیگه من ازدعاتت خسته شدم

 

من شکایت  تو رو به کی کنم ؟ برم کجا ؟

به جون خودت قسم نه به خدات خسته شدم

 

چقدَر ببخشمت  من  دیگه  چیزی  ندارم

به خدا از دس ِ این همه خطات خسته شدم

 

روزی صد تاغم وغصه توی قلبم میذاری

منم آدمم  از این درد و بلات خسته شدم

 

اِنقدَر واست میمیرم واسه من تب میکنی؟

حق دارم از این دل ِ بی اعتنات خسته شدم

 

تو خودت منو نخواستی من گناهی ندارم

از دس ِ اون چشای دورازوفات خسته شدم

 

شعرو این جوری نوشتم کسی باخبر نشه

مثلا ً من از توو خاطره هات خسته شدم

 

کی میدونه تو پشیمون شدی و نوشتی که

حتی ازدیدن عکس وهدیه هات خسته شدم

 

ای خدا اینو فقط من و توو اون می دونیم

نشونم بده یه جور راهِ نجات خسته شدم

 

***

نه رنگی نه حرفی نه یادگاری                                         

تو نکنه رفتی به خواستگاری

خب ببینم کیه؟موهاش بلنده؟

توی خیابون بی صدا می خنده؟

چشاش چه جوره؟روشنه؟کشیدس

یقین  دارم  که  شبیه  سپیدس

دساش چی؟جنس دستاش از بلوره؟

تو صورتش یه چیزی ِ مثل نوره؟

ابروش چی؟حتما ً ابرواش کمونه

اخلاق و رفتارش چی؟مهربونه؟

چه رنگیه؟گندمی یه سفیده؟

چقد دوسش داری تبت شدیده؟

کجا دیدیش توی محلِّ کارت؟

اون چی مثِ تو شده بی قرارت؟

راستی مُژش چی؟ خیلی برمیگرده؟

همونه  که  تو رو دیوونه  کرده؟

راستی موهاش چه رنگیه؟طلایی؟

یا رنگی مثل ِ رنگ ِ بی وفایی؟

قدّش به قدّت می خوره عزیزم؟

بردارم  اسفند براتون بریزم؟

  خب عزیزم منو خبر میکردی

با گریه هام گلویی تر میکردی

ترسیدی من آه بکشم یا نفرین؟

رد بشه همون دقیقه مرغ آمین

من تورو نفرینت کنم؟نمیشه

ولی دوست ندارم دیگه بسه

تازه اگه دعاها مستجاب بود

 قصه ما حالا توی کتاب بود

خلاصه که یه جمله می نویسم

بابارون ِ اشکای سرخ و خیسم

اگه  دعا های منو می خوندن

به جای اون منوپیشت میشوندن

تا وقتی که کلاغ نره به خونه

این آرزو توی دلم می مونه

***

چی میشه مینویسم آدما رو دوس ندارم                         

دیگه اونا رو حتی شما رو دوس ندارم

 

دیگه از دلم  گذشته عاشق کسی  بشم

اون دوسِت دارمای بی هوارودوس ندارم

 

یادمه یه وقتا جونم سرعاشقی می رفت

دیگه حتی فکر اون لحظه ها رو دوس ندارم

 

سرنوشت و سفر و خیانت و پشیمونی

حق دارم بگم که هیچکومارو دوس ندارم

 

نه غریبی لطفی کر نه آشنا خیری رسوند

هیچکدوم غریبه و آشنا رو دوس ندارم

 

کفره اما می نویسم دعا فایده ای نداشت

من دعا نمی کنم نه دعا رو دوس ندارم

 

بچه بودیم چی میشد بچه می موندیم همیشه

گر چه من خیلی بدم بچه ها رو دوس ندارم

 

یه زمونی یه صدا وجودمو تکون می داد

باورش سخته ولی اون صدارو دوس ندارم

 

التماس سرخ سیبا دیگه معنی نداره

سیبا مال عاشقاس من سیبا رو دوس ندارم

 

دیگه دستی نمی خوام که کنج دستام بشینه

همه چی سرده می لرزه گرما رو دوس ندارم

 

چرا من دلواپس شمدونی باشم تو غروب

دیگه نه گلا رو نه گلدونا رو دوس ندارم

 

وفا حرفه مهربونی قحطیه عشقم بلاس

دیگه بی وفام عجب نیس وفا رو دوس ندارم

 

صحبت چشمای روشنش یه عمری منو گشت

ولی نه هرگز دیگه اون چشارو دوس ندارم

 

با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم

با دلت بری خطاست من خطا رو دوس ندارم

 

وقتی که عاشق بودم بلا چه طعم خوشی داشت

حالا که رها شدم پس بلا رو دوس ندارم

 

یعنی چی دوسِت دارم بی تو میمیرم عزیزم

نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم

 

با ید آدم بشینه راس راسی زندگی کنه

 آدمای عاشق و مبتلا رو دوس ندارم

 

خدا هر چی سر رام بود طعم خوشبختی نداشت

نمی شه آخه بگم که خدارو دوس ندارم

 

ولی بنده هات نساختن با دلم تک تکشون

این که جرمی نداره بنده ها رو دوس ندارم

 

خورشید و ستارهر و مهتاب و آسمونا رو

ساحل و موج ِبلندِدریا  رو دوس ندارم

 

همه عمرم توی سوختن واسه پروا نه گذشت

ولی بی رحمم و حتی شمعا رو دوس  ندارم

 

می دَوی می شکنَنِت نمی خوانِت نمی رسی 

من به کی بگم که این قانو نا رو دوس ندارم

 

زندگی رو شونه هام سنگینی می کنه عجیب

پس گناه من چیه که دنیا رو دوس ندارم

 

دو سه سالی بود به عشق رویا هام زنده بودم

دیگه حتی رسیدن تو رویا رو دوس ندارم

 

دلم و همه زدن یا بد می شن یا که بدن

خودمم بدم ولی کن بدا رو دوس ندارم

 

به جای این حرفا چون که باور بکنی

بزارید بگم که دیگه زیبا رو دوس ندارم

***

 

من ِ دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی                

تمام مشکلم اینه که حرفا مو نمی فهمی

 

من باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی

دروغ بود این که می گفتی تو هم محو گل یاسی

 

من دیوونه رو باش که شکستم با شکستِ تو

تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دستِ تو

 

   من دیوونه رو باش که واسه تو گریه می کردم

تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم

 

من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم

ولی بعد ِیکم بازی تو با من بد شدی کم کم

 

من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم

باهات موندم باهات ساختم واست سوختم واست مُردم

 

من دیوونه رو باش که به اخمای تو خندیدم

همش یه گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم

 

من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم

شکستی قلبم و اما ندیدی رنگ فریادم

 

من دیوونه رو باش که واست روزام و سوزوندم

خوشی رو تو خودم کُشتم ولی با چشم تو موندم

 

من دیوونه رو باش که کشیدم نازِ چشمات و

چقد تلخه بدون ِ تو چقد سخته برام با تو

 

من دیوونه رو باش که قدِ دنیا دوسِت دارم

نه اما من دوسِت داشتم حالا که از تو بیزارم

 

من دیوونه رو باش که واست خوندم چقد ساده

تو حرفِ عاشقونم رو شنیدی حاضر آماده

 

من دیوونه رو باش که نشستم منتظر، رسوا

زدی تو زیر قولات و گزاشتی باز منو تنها

 

منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی

چقد دیوونه ای راستی چقد دیوونه ام راستی

 

منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربون تر شم

زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم

 

من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم

چقد دیوونه تر چون باز تو رو اینجا خطاب کردم

 

من دیوونه رو باش که درسته خیلی دیوونم

جهنم می رم اما نه کناره تو نمی مونم

 

اینم یه نامه ی ابری به امضای یه دیوونه

فقط بیچاره اون کس که یه عمرو با تو می مونه!

***

حال ما ازین که  بد تر نمیشه!!!

چشم ما بیشترازین ترنمیشه!!!

 

با تشکر از شما می خوام بگم

محض این دلی که دربه درشده

ماروازیاد ببرین که واسه ما

عشقتون  مایه  دردسر  شده

با تشکر از شما می خوام بگم

سایتون زیادشده از سر ِما

که دیگه بیشتر ازین جانداره

واسه این شراب غم ساغرما!

حال ما ازاین که  بد تر نمیشه!!!

چشم ما بیشترازین ترنمیشه!!!

 

با شما آینه پُر از ترانه نیست

با شما ترانه عاشقانه  نیست

حالا خواستن شما برای ما

دیگه خوندنی ترین بهانه نیست

با تشکر از شما می خوام بگم

اگه میشه ما رو تنها بذارین!

توی حال خودمون جابذارین

بی خیال ما یه بارم که شده

محض ما رو دلتون پا بذارین!

حال ما ازاین که  بد تر نمیشه!!!

چشم ما بیشترازین ترنمیشه!!!

 

با شما آینه پُر از ترانه نیست

با شما ترانه عاشقانه  نیست

حالا خواستن شما برای ما

دیگه خوندنی ترین بهانه نیست

با تشکر از شما می خوام بگم

دل دیگه به عشق تو راه نمیده!

از شما درسی گرفتیم که دیگه

 عاشقی به عمرما پا نمی ده !

دستتو خوندم عزیزم

بازی دیگه تموم شده

برو که بی توپرزدن

این روزا آرزوم شده

می خوام مث گذشته ها

مِهرموپنهون بکنم

حس می کنم که عاطفم

به پای تو حروم شده

حس می کنم که عاطفم

به پای تو حروم شده

خوبی دیگه تموم شده

منم مث خودت بدم

منم می خوام دروغ بگم

منم دورنگی بلدم

کاری به کارت ندارم

قصه من گلایه نیست

طعنه به تونم زنم

طعنه به ماجرا زدم

خوب میدونم که این روزا

یکی دیگه کنارته

مبارکه هم واسه تو

هم واسه اون که یارته

مبارکه هم واسه تو

هم واسه اون که یارته

بیا و خاطراتتو بردار و از اینجا  ببر

من یادگاری نمیخوام نگوکه یادگارته

 

 

نپیچون ما رو دیگه ما که ختم روزگاریم

نسوزون ما رو دیگه ما با تو کاری نداریم

چشاتو خمار نکن می دونم بازم فریبه

بازمن و دورمی زنی وای دلم چقد غریبه

اسممو صدا نکن که صدات یه عذابه

هی به من نگاه نکن موج این دریا سرابه

لباتوغنچه نکن دیگه مست تو نمی شم

موهاتو شونه نکن صید دست تو نمی شم

نمک خوردی نمکدون و شکستی

چشات و رویه دنیا عشق بستی

حرومت شه دل دیوونه ی من

تو که عاشق کُش و مرده پرستی

من واسه پایین شهر تو واسه اون بالاهایی

من دلم ساده ولی تو ته دودره بازی

بروازپیشم برو برودیگه رهام بکن

هی من نگاه نکن حتی واسم طمع نکن

نمک خوردی نمکدون و شکستی

چشات و رویه دنیا عشق بستی

حرومت شه دل دیوونه ی من

تو که عاشق کُش و مرده پرستی

***

هرکیو بیشتر دوست داری زود تر دلتو می شکنه

اونی و که فکر نمی کنی آتیش به قلبت می زنه

***

*قضای حتمی خداوند است که اگر به بنده ی خود نعمتی دهد آن نعمت را از او نمی گیرد مگر ان که گناهی انجام دهد که شایستگیِ داشتن آن نعمت را از دست دهد.

 

*باید بیشتر به کردار توجه کرد تا به گفتار از همین روست که عشق کلام نیست .

 

*قفس خانه ی امن پرنده ی بی پرواز است .

 

*یاد بگیرید که به مشکلات خود بخندید پس همیشه چیزی دارید که به آن بخندید.

 

*گاهی اوقات فقط با چندی دوری جُستن از موقعیتی به ظاهر یأس آور می توان به عملی حیات بخش دست زد .

 

*در پی کسی باشید که شما را محض خاطر تفاوت هایتان دوست بدارد نه به رغم آنها .

***

دل خوش هرکی شدیم تو زرد ازآب دراومدش

وقتی دلتنگی میاد هیشکی نمیاد به دادش

ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر می شه

حرفای خوب واسه ما زخم زبون و تیر می شه

شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه

کی سر کاره کی نیست اصلا ًدنیا دست کیه…

ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر می شه

شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه

***

غربتِ من هرچی که هست ازبا توبودن بهتره

آخره خط زندگی این نفسای آخره

وقتی دارم باهرنفس ازاین زمونه سیر می شم

وقتی بایه زخم زبون ازاین واون دلگیر می شم

این آخره راهِ دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی توغربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ خ خ … که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم…

سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی

گلایه هامو می تونی ازتوی چشمام بخونی

بگوآخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم

هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم

در به درغزل فروش منم که گیتار می زنم

باهرنگاه به عکست انگارمن خودمو دار می زنم

ن

ف رین به عشق به عاشقی

نفرین به بخت به سرنوشت

به اون نگاه که عشق تو

تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو

نفرین به عشق من و تو

به ساده بودنه من و

به اون دل سیاه تو

نفرین به عشق به عاشقی

نفرین به بخت به سرنوشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:53  توسط بابای بارونت   | 

میخوای بری میخوای بری چیزی نگو میدونم                     

بغضمو نشکن می شکنه غرورم

 

نمی خوام اشکامو ببینی آخه

 می شکنه حرمت دل صبورم

 

می خوای بری معلومه از نگاهت

 نگو چشای عاشق میشینه به راهت!

 

خوب می دونم یه روزی بر میگردی

شرمنده و سر خُرده از گناهت

 

میشه گُل و زیر پا له کردو رفت

می مونه اما عطر اون تو هوا

 

عشقم گُل ِسرخ ِغرورِمنه

نمیشه آسون بزاریش زیر پات

 

اما بدون اگه یه روز خوردی به یه صخرۀ سرد

هرکاری دوست داری بُکن اما پیش ِمن برنگرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:52  توسط بابای بارونت   | 

قربون برم خدا رو

 دنیا چقد کوچیکه                          

مرزِ دیروزو امروز

 قد یه مو باریکه

چه خنده داره حالت

 دلم برات می سوزه

 برگشتی که چی بشه

 فکر کردی که دیروزه

اون روزی که می رفتی

 اشکام چه ریزه ریزه

ببین حالا چه جوری

 اشکات داره می ریزه

بی تفاوت می رفتی

 پیش تو می شکستم

حالا تو می شکنی و

 بی تفاوت نشستم

اون روزی که روزت

 بودروزام و رد گرفتی

 

 حرفات تو گوش من موند

 یادت میاد چی گفتی؟

صدای تقُ و توق ِ

 استخونامُ شنیدی

اما با طعنه گفتی

 شتر دیدی ندیدی

یادت میآد میگفتی

 هرچی که بود بازی بود

طفلی دلم که حتی

به بازی هم رازی بود

یادت می یاد می گفتی

 پیر شدی و بریدی

حالا ولی این ومیگم

 که خیلی دیر رسیدی

من از تو یاد گرفتم

 ساده گذشتنا رو

یا آخرین کلام و

 نامه نوشتنا رو

من ازتو یاد گرفتم

 برم به یک بهانه

اونم بشه سِکانس

 ِ آخره عاشقا نه

حالا بروازاینجا

 بروهرجا  تونستی

دورشدی ازخیالم

توخودت این ُخواستی

یه روزبهم میگفتی

عشقم خیال ورویاست

نوبَتیم که باشه

 این دفعه نوبته ماست

***

 

نصیبم از غمت عشق است یا آتش نمی دانم

نگاه مبهمت عشق است یا آتش نمی دانم

***

من نمی رفتم به غربت توفرستادی مرا

گر بمیرم در غریبی آه من گیرد ترا

***

ظالم ِمن...

اونیکه عشق ِ تونگاش کاشکی که خوب بودی باهاش

***

 

کاش یکی پیدا بشه دلش مث آینه باشه

لااقل دعاش واسه بقیه تأثیر بکنه

کاش یکی پیدا بشه آب بده به آدمای خوب

نکنه خوشبختیا تو گلوشون گیر بکنه

***

به من نگو آسمانی باش

تو حتی آخرین ستاره ام را

از شبهایت بیرون کردی

***

 

هر لحظه که از عمرم می گذرد به کلمه ی مرگ بیشتر فکر می کنم!در حالی که هنوز پیری را تجربه نکرده ام از جوانی ام هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام و کودکی ام را درونم پنهان کرده ام...هیچ کس من را نمی شناسد درونم پر از حرف های ناگفته و به خودم افتخار می کنم چون درد هایی کشیده ام که مرا ساخته است وچیز هایی می دانم که هیچ کس نمی داند و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسید...

 

·                                                                                                                                                                                                                 آنچه به پروردگارم مدیونم دوست داشتن دیگران است .

 

باران ترانه ای است که ابر با گلوی بغض می خواند!

پرواز کن پرنده که آسمان همیشه زیبا نیست!

نگاه وقتی حرف می زند که زبان آدم بند می آید!

سد تمام مهربانی هاست دیوار!

***

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:52  توسط بابای بارونت   | 

برو دیگه  دوسِت ندارم  اِسمِتو نمی خوام  بیارم                     

برودیگه نمیخوام به یادت چشماموروی هم بذارم

 

گریۀ توبرام فایده نداره برو که دیگه توروشناختمت

بگوبه کی بگم گفتنیاموحالاکه به حرف حسوداباختمت

 

من توی شهرآرزوهام واسه تویه قصرطلایی ساخته بودم

به چه  ذوقی به چه شوقی  قلب و دینُ ایمونمو باخته بودم

 

برو  دیگه  دوسِت ندارم  اِسمِتو نمی خوام  بیارم

برودیگه نمیخوام به یادت چشماموروی هم بذارم

 

هر دفعه یکی در می زنه عکس تو می آد به یاد  من

که می اومدی بایه گل ِسرخ دَم دَمای صبح سراغ من

 

چه بد!چه خوب!نگام میکردی نگاتو باورمی کردم!

دوباره می رفتیُ من تو سکوتم گُلاتُ پَرپَرمی کردم

                                              گُلاتُ پَرپَرمی کردم...

برو دیگه  دوسِت  ندارم  اِسمِتو نمی خوام  بیارم

برودیگه نمیخوام به یادت چشماموروی هم بذارم

 

قصۀ من و توتمومه اما

 یه روزتوتنهامیشینی

حریر ِ عشق ِگذشتموباز

تو آینه ها می بینی

امادیگه نیست اون که اشکاتو

می بوسیدُتوبراش نفس بودید

اون که براش فرش ِزمینُ

یه سایبون با تو بس می دید

 

برو دیگه  دوسِت  ندارم  اِسمِتو نمی خوام  بیارم

برودیگه نمیخوام به یادت چشماموروی هم بذارم

 

برو دیگه  دوسِت  ندارم  اِسمِتو نمی خوام  بیارم

برودیگه نمیخوام به یادت چشماموروی هم بذارم

برودیگه

اِسمِتو نمی خوام بیارم...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:51  توسط بابای بارونت  

تو باصد تا دروغ اومدی اینجا                               

گفتی غصه رو میدزدی از ما

 

گفتی با ستاره خونه می سازیم

گفتی به سیاهی  دل نمی بازیم

 

این  دل ِ دیوونه  باورت  کرد

ولی زیرپای ماروخالی کردی

 

با  دروغاتو با  ناز و ادا

کلکُ  به دل ِمن حالی  کردی!

 

تو با کلک من  سادۀ  ساده

هیشکی تورو دوست نداره

 

من روکُ  راستم تو پُر اِفاده

 هیشکی تو رو دوست نداره

 

لب هات میگه  نه

چشمات میگن آره!

 

فکرِ حُقه ای  بازم  دوباره

هیشکی تورو دوست نداره

 

بَسّه دیگه نمون اینجا بروبروبروبروبرو...!

پا نذار رواین  دل ِما بروبروبروبروبرو...!

تو دروغ میگی بازم بروبروبروبروبرو...!

دیگه  دل  نمی بازم  بروبروبروبروبرو...!

                                  برو...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:50  توسط بابای بارونت   | 

پشتِ سَرم گفتی که من

درگیرو قاتی پاتیم

تُف به مَرامت عوضی

ازسَرِتم زیادیم!!!!

***

غُصّم ازاین نیست که تورو

اون روزاسیرندیدمت

فقط دارم دِق می کنم

چون توروسیر ندیدمت...!

***
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:49  توسط بابای بارونت  

آهای توکه این همه دوری از من

این روزا در حال ِعبوری از من

آهای توکه فکرمیکنی سوزوندی

دارُ ندارم و با  دوری از من

طاقت نداری ببینی میدونم

این همه طاقتُ صبوری ازمن

ستاره ها میگن پشیمون شدی

میخوای بگی که غرق نوری ازمن

فکر نکنم بشه باصدتا دریا

این همه نفرتُ بشوری از من

نمیدونم میخوای باقلبِ سنگی

دل ببری بازم چه جوری از من
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:48  توسط بابای بارونت   | 

آهای از من  گریزان آشنا  با من صدایت

گفته بودم وقت رفتن میکندروزی رهایت

دیدی آخر با وفایت قصه گفت از بیوفایی

از کنارت رفتُ گفتی ای دریغ از آشنایی

با دلی  آکنده از غم  آمدی ماتُ  پشیمان

درنگاهت میدرخشدآن قراروعهدو پیمان

ولی...

                 پشیمونی  فایده  نداره  دیگه!

                  چشات باید بارون بباره دیگه!!!

 

***

به چشم من نگاه نکن

دوباره گریت می گیره

ساده بگم که عشق من

باید تو قلبت بمیره

فاصله بین من و تو

از اینجا تا آسموناست

خیلی عزیزی واسه من

اما زمونه بی وفاست

برای این در به دری

تو بهترین گواهمی

دروغ نگو که میدونم

همیشه چشم به راهمی

قسم نخور که روزگار

به کام ما دو تا نبود

به هر کی عاشقه بگو

غم که یکی دو تا نبود

بگو تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه

هرجای دنیا که بری دلم برات پرمی زنه

برای این در به دری

تو بهترین گواهمی

دروغ نگو که میدونم

تویی که چشم به راهمی

***

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

ازهای وهوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه

امشب دگرزهرکه وهرکارخسته ام

دلخسته سوی خانه تن خسته میکشم

آه......کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وزدنگ دنگ ساعت دیوارخسته ام

از و که گفت: "یارتو هستم" ولی نبود

ازخودم که بی شکیبم و بی یارخسته ام

تنها و دل گرفته بی یار و بی امید

ازحال من نپرسیدکه بسیارخسته ام

****

نمیشه باورم که دستی دستی

نمک خوردی نمکدون و شکستی

که بعد ازاون همه مهرو محبت

تو رفتی بارقیب من نشستی

ندونستم تو آستینم یه ماره

که پشت اون نقاب گل یه خاره

خدا تقاصم و ازت بگیره

شنیدی چوب اون صدا نداره

می دونم یه روزی می شی پشیمون

می گردی پی من پرسون و پرسون

نمونده فرصتی برای جبران

نمیشم خام اون چشمای گریون

به اون خدا نمی کنم حلالت

الهی بشکنه اون پرو بالت

خدا کنه این کابوس عشقم

همیشه باشه توخواب وخیالت

***

آه اگر روزی چشمانم

زبان به گلایه بگشایند!

چه درد و دلها که نخواهند گفت...

چه گلایه ها که نخواهند کرد...

آه اگر روزی چشمانمزبان به گلایه بگشایند!

برق شادی را از چشمانم تو ربودی...

چشمانی که پر از شورو نشاط بود...

لبریز از شادی و شیطنت...

گویی قهقهه می زد هر صبح که خورشید تازه می شد...

چشمانم پر از شورو امید بود...

چه آمد برسر چشمانم؟

چرا سکوت می کنی؟

می خواهی بگویی که هیچ نمی دانی؟

چه شد که گویی آسمان بغض چندین و چند ساله اش را

به چشمانم هدیه کرده؟

تاریکی و سکوت سهمگین به جای برق شورو شادی

در چشمانم لانه کرده؟

انگار هر لحظه طوفانی در چشمانم

بر پا می شود...

بی تاب و بی قرارند...                 

و پیشانی یشان را

هیچ کس نمی خواهد در یابد...

این است حکایت چشمان پر شورم

امروز...

چه آمد برسر چشمانم...

چرا سکوت می کنی...

پاسخ چشمانم را چه خواهی داد...

نمی دانم

در روزی که زبان بگشایند...

آه اگر روزی چشمانم زبان بگشایند

آه اگر روزی چشمانم زبان به گلایه بگشایند...

***

تو با من کاری نداری غریبه

چرا تنهام نمی ذیری غریبه

جای حسرت جای غم شده برام

یه دفعه شادی بیاری غریبه

 

چشام ازچشم توخونده

بین ما حرفی نمونده

 

می رم اون دور دورا که پیدام نکنی

می رم اون جایی که رسوام نکی

می رم اون شهری که عشقت نباشه

که دیگه بی کس وتنهام نکنی

 

چشام ازچشم توخونده

بین ما حرفی نمونده

 

دل تنهام بی قراره غریبه

چشام ازغصه می باره غریبه

مث من یه روزمیآی گریه کنون

که دیگه فایده نداره غریبه

 

چشام ازچشم توخونده

بین ما حرفی نمونده

 

شبم از غصه پره بی فردا شده

خورشید از کارتو بی صدا شده

دل نمونده که تو گلش بزنی

غریبه مشت تو پیشم وا شده

 

چشام ازچشم توخونده

بین ما حرفی نمونده

***

ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود

وعده هاو خنده های تو به نیرنگ آلوده بود!

***

 

ای رفته زدل رفته زبر رفته زخاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم!

بر من منگر زانکه بجز تلخی اندوه

در خاطر ازان چشم سیاه تو ندارم

ای رفته زدل راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم

گر آمده ای از پی ان دلبر دلخواه

من او نیم آخر دل من سردو سیاه است

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو راای بت بی مهر به سرداشت

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم!

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مُرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دیدو چهاکرد و کجا رفت و چرا مُرد

من گور اویم من گور اویم بر تن گرمش

افسرده گی و سردی کافور نهادم

اومُرده و در سینه من این دل بی همر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

***

 

گفتی که می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بیند کسی؟ گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز  بخت بد  اگر ناگه رقیب آید ز در؟

گفتم که با افسون گری او  رازسروا میکنم

گفتی که تلخی های می گرناگوار افتد مرا؟

گفتم  که با  نوش لبم آن را  گوارا می کنم

گفتی چه میبینی بگودرچشم چون آیینه ام؟

گفتم که من خود رادراوعریان تماشا میکنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم  که با  یغما گران  باری مدارا می کنم

گفتی  که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان ترازاین من باتوسودا میکنم

گفتی اگرازکوی خود روزی توراگویم برو؟

گفتم که صد سال دگرامروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خودزنجیر عشقت وا کنم؟

گفتم زتو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم...!

***

 

یکی بود تو قصه مون وفا نکرد

رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

یکی بود زندگیشو هوس سوزوند

آبرش رفت و دیگه اینجا نموند

کی بود اون که طاقت گریه نداشت

عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

کی بود کی بود اون تو بودی

کاشکی از اول نبودی

کی بود کی بود اون تو بودی

کاشکی از اول نبودی

شاید باید می فهمیدم

که قلب تو پر از ریاست

دوستت دارم گفتن تو

 درست مث باد هواست

***

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:48  توسط بابای بارونت   | 

 میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانۀ خویش

بخدا می بَرم از شهر شما

دل شوریده ودیوانۀ خویش

می بَرم تا در آن نقطۀ دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکۀعشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا زتو دورش سازم

زتو ای جلوۀ امید محال

می بَرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

ازتو ای چشمۀجوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچۀ شادی بودم

دست عشق آمدوازشاخم چید

شعلۀ آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم ازدل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:47  توسط بابای بارونت   | 

مگه نرخ عاشقی چنده؟!

بروبروبرو دیگه تنهام بذار

برو منو با غم جا بذار

دیگه میدونم عشقت دروغه

برو روی عشقت پا بذار!

برو دیگه دستت رو شده

گل عشقت کم بو شده

شعله آتیش چشمات

واسه من دیگه کم سو شده...

بذا برو دنبال عشقت

پی رویای بهشتت

برو دنبال همون که

این روزا شده سرنوشتت

برو دیگه دوست ندارم

برو دیگه نگوتویی بهارم

برو دیگه طاقت ندارم

نمی خوام اسمتوبیارم!

برو دیگه بسه بهونه

ای گلایه از زمونه

واسه تو چیزی کم نذاشتم

چه کنم یادت نمی مونه؟!

می دونم دلت جای دیگه بنده

به این دل عاشق می خنده

عشقمو آسون فروختی

مگه نرخ عاشقی چنده؟!

                              برو دیگه تنهام بذار...

                            بذا برو دنبال عشقت

پی رویای بهشتت

برو دنبال همون که

این روزا شده سرنوشتت

برو دیگه دوست ندارم

برو دیگه نگوتویی بهارم

برو دیگه طاقت ندارم

نمی خوام اسمتوبیارم!!

 

 

یه زمونی می گفتم:

مث حرمت صلیبی واسه مریم ومسیح

تو مقدسی مث اسم ِکلیسا می مونی!

حالا می گم:

واسه بی کسی هام حتی توهم کس نبودی

من فقط  خیال می کردم تو مقدس نبودی!!

***

 

واسه موندن دیگه دیره نگو نه

دلم از عاشقی سیره نگو نه

باغچه ی سبز دل عاشق من

دیگه همرنگ کویره نگو نه

اون زمون عاشق تو جوونی کرد

اما حالا دیگه پیره نگو نه

همیشه دروغ می گی وقتی میشم

توی چشمای تو خیره نگو نه

 میدونی حسی که محتاج توبود

داره کم کمَک می میره نگو نه

یه روزی گفتی میخوام برم حالا

پای من یه جایی گیره نگو نه

 وقتی منتظر بودم کجا بودی؟

حالا اومدی که دیره نگو نه

می دونم جواب تو به این غزل

یه سکوت ناگزیره نگو نه…

***

 

من عاشقانه ترین لحظه های عمرم را

تقدیم چشم های غریبه ای کردم

که آشنایی اش را نگاه باور داشت

و هنوز می گویم فریب نبود

این انقلاب ساده و تلخی بود

که سرزمین دلم را با شعار بهار

به سمت زمستان برد

سالها گفتم :

حالا که تقویم من زمستوناش زیاده

تو کوچه های سردش همیشه برف و باده

باید بیای ببینم بهار خنده هاتو

بیا بزار تموم شه روزای برفی باتو

حالا میگم:

دیگه از تو هم گذشتم

برو من عهدو شکستم.

***

 و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یه زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پرشاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

وهمه می دانیم

ریه های لذت پُر اکسیژن مرگ است

***

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

***

قرن ما شاعر اگر داشت که

کبوتر با کبوتر باز با باز

نبود شعار پرواز

وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کُشت. ***

همه میگن:

زندگی رسم خوشایندی ست

من می گم :

زندگی رسم خوشایندی نیست

زندگی اجبار ست

لاجرم باید زیست .

****

دردآمیز است نه طاقت به سر بردن نه راه گریزاست

این چه تیغ است

که چنین تیز است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:47  توسط بابای بارونت   | 

قسمت تو شدم چرا؟

روزگارم سیاه شده

یه عمره دنبال توام

غرور من تباه شده

آتیش به جونم کشیدی

خاکسترم کردی یه روز

رفتی و خندیدی به من

دم نزدم گفتی بسوز

کین ِتو دارم به دلم

فکر می کنم به اِنتقام

جوش می آرم با اِسم تو

چه من بخوام چه من نخوام

آتیش به جونم کشیدی

خاکسترم کردی یه روز

رفتی و خندیدی به من

دم نزدم گفتی بسوز

ببین چی کار کردی با من

که فکر انتقامتم

می خوام تورو خوار ببینم

منتظرسلامتم

منتظرم بگی سلام

 

رد بشم از کنار تو

 

بشکنی وعشق بُکنم

 

با قلب بی قرار تو!

 

کینهِ تو دارم به دلم

فکر می کنم به اِنتقام

جوش می آرم با اِسم تو

چه من بخوام چه من نخوام

 آتیش به جونم کشیدی

خاکسترم کردی یه روز

رفتی و خندیدی به من

دم نزدم گفتی بسوز

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:47  توسط بابای بارونت   | 

شبا ستارش خوبه

ماه شب چهاردش خوبه

یار اگه بی وفا شد

دلبر تازش خوبه!!!

بس که پیت دویدم

منّتتو کشیدم

خسته شدم زدستت

دست ازت کشیدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:46  توسط بابای بارونت   | 

دلم عاشقت نمی شه...

 

برای همیشه امروز

دور اسمت خط کشیدم

با همه بدی و خوبی

دیگه از تو دل بریدم

تو برام فقط یه خوابی

که تو چشمام خونه داره

 تویی اون قصۀ کهنه

که برام فایده نداره

دلم عاشقت نمی شه

اینو خوب بدون همیشه

که من از آهن و سنگم

ولی تو از جنس شیشه!

راه ما باهم یکی نیست

ما زمین و آسمونیم

برو از دلم جدا شو

نمی شه با هم بمونیم

برو با خاطرۀخوش

از منه خسته جداشو

اینه تقدیر من و تو

گریه بسه بی صدا شو!!

دلم عاشقت نمی شه

اینو خوب بدون همیشه

که من از آهن و سنگم

ولی تو از جنس شیشه!

دلم عاشقت نمی شه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:45  توسط بابای بارونت   | 

من با غم بی وفاییت خو کردم

با درد تو در لحظه هیاهو کردم

وقتی که به بازی دلم می رفتی

من برگ برنده ی وفا رو کردم

Image hosting by TinyPic

 

***

گل چه باشد در باغ

چه نباشد

باغ

نامش باغ است!
 

***

به پرواز پرنده ها

افسوس می خورم

و حسرت می برم

به بی پرو بالیم!
Image hosting by TinyPic
***

با تو چگونه می توان

از آب گفتن

از باغ

از رنگ شقایق

از پرتو مهتاب گفتن

بانو

وقتی تو با آینه قهری

وقتی تو از عشق

چیزی نمی دانی

با تو چگونه می شود؟

آخر چگونه؟

گفت از صداقت

از وفا

از مهربانی!

***

مسافر قطار زمانیم ،

نشسته در کوپۀ زندگی،

می رویم...

بی آنکه بدانیم،

در کدام ایستگاه می مانیم

***

باد می آید،

باد،

آه می بارد،

آه...

زرد،

زردی ـ

زرد،

شاخه هایم بی برگ،

برگ ـ

همبستر مرگ،

با خودم می گویم،

می نالم،

می خوانم،

بنشین،

«بنشین و ...

گذر عمر ببین»
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:24  توسط بابای بارونت   | 

نگو به من : چرا به یادم نیستی؟

وقتی که تو

عشق را فراموش کرده ای

***

به من نگو

که در شب چشمانت آهنگ عشق بخوانم

 وقتی که تو هنوز

آواز نقره ای مهتاب را نمی شنوی

***

بعد از آن سفرهِ گسترده

در آن شب با قهر

پس از آن شام

که شد تلخ

به کامم چون زهر

من ترا با قلم بیزاری

خط کشیدم در خویش!

***

همۀ قصۀ «من»

غصۀ «تو»

و...

تو،بی من،افسوس

شهرزاد شب یک ابلیسی...!

***

دیروز از تنهایی

به «تن ها»رو کردم

و امروز

از آزار تن ها

به تنهایی...!

***

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:24  توسط بابای بارونت   | 

عمراً اگه باورت شه

یه دنیا حق یاورت شه

این و توی کلَت فرو کن

نمی ذارم دلت خنک شه

 

عمراًتوتوی یه کاری

بتونی منوجابه ذاری

این و توی کلَت فرو کن

عمراًمنو قال به ذاری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:23  توسط بابای بارونت   | 

گفتی: میرم بابا اینجا نمی مونم

از موندنم پیش تو پشیمونم

گفتم : برو بابا حرف ِمُفت نزن

هروقت دلت خواست بیایه سر بزن

***

دیگر اگه بخواهی

پرواز ممکن نیست

زخم بالهای من عمیق است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:23  توسط بابای بارونت   | 

اگه همه دنیا بگن اومدی و پشیمونی

بازتوچشات میخونم که بامن نمی مونی

نگو به دلم با دروغ که بی توتنها موندم

دیگه منو بازی نده من دستِ تو خوندم

**

                         قلبِ من در بیداری هم

                             کابوس بی وفایی تو را می بیند!!

واسه برگشتن ما دیگه خیلی دیر شده

دستو پای عشقمون به غمی زنجیر شده..

دیگه خدا نگهدار

                 لحظه های قیمتی

                                منو ببخش عزیزم

                                                هر کی داره قسمتی...

از غریب به غریبه نامهربونم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:22  توسط بابای بارونت   | 

از این به بعذ عشقولانست

 

تقدیم به کسی که در باغچه ی خانه اش نگاه می کارد

 

من که فراموش کردنت

 

چراو اما داشت برام

 

بابای بارونت می شم

 

بیاو گم کن گریه هام

 

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه

 

من ازکجا شروع کنم دوسِت دارم یه عالمه

 

نمی دانم چرا هنوز

 

حنجره ی احساس تو

 

عشق را اقرار نکرده است

 

شاید

 

گناه کار منم

 

یعنی می شه که شونه هات..

 

فقط پناه من باشه

 

چرا تا حالا نشده؟

 

شاید گناه من باشه

 

***

همیشه خسته از روزای برفی

 

عشق پریشون شده ی دو حرفی

 

گفته بودم اگه دلت گرفتست

 

کنج ِ دلم جا واسه ی دلت هست

 

شاید دلت خواست و پاهات نیومد

 

یا شایدم دلت باهات نیومد!

 

هرچی که بود بذار که گفته باشم

 

هرجا که هست دلت منم باهاشم

 

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتست

 

بیا که کنج  قلبم جا واسه ی دلت هست

 

حالا که تقویم من زمستوناش زیاده

 

تو کوچه های سردش همیشه برف و باد

 

باید بیای ببینم بهار خنده هاتو

 

بیا بذار تموم شه روزای برفی باتو

 

عشق ِگذشته از پل

 

دشت پر از گلایل

 

گمشده ی دو حرفی

 

خسته ی روز برفی...

***

ما تا کجا سکوت می کنیم

 

 

تا ویرانی آرزوهایمان؟

 

تا ویرانی خاطره هایمان؟

 

یا مرگ خاطره های عزیز؟

 

حالا که حتی

 

نفس کشیدن رویا جرم است

 

مهربانی تا کجا دوام می آورد؟

 

و احساس زخمی یاری

 

تا کی غروب نخواهد کرد

 

ما به بیداری لبخند می زنیم

 

و چشمان خواب آلوده ی خود را

 

در شبهای کابوس زده

 

با اسارت باران

 

می آمیزیم

 

فرصت هر طلوع کوتاه است.

***

گر چه بیهوده می گویم اما

 

این التیام دردهای کهنه ی یک قلب است

 

این انفجار خاطره هایی ست

 

که چشمهای مرا

 

به دورترین شهر بارانی

 

تبعید کرده اند

 

این سوزش عطش و انتهای پریشانی ست

 

در حنجره ای که یک عمر

 

سکوت را تکرار کرده بود

 

و بغض های تسلیم شده اش را

 

پنهان می کرد

 

این پایان بلند ترین قصیده ی انتظار ست

 

که غزل وار

 

در ذهن عشق تکرار می شود

 

چه روزهای غریبی بود

 

من عاشقانه ترین لحظه های عمرم را

 

تقدیم چشمهای غریبه ای کردم

 

که آشناییش را نگاه باور داشت

 

و هنوز می گویم

 

فریب نبود

 

این انقلاب ساده و تلخی بود

 

که سرزمین دلم را با شعار بهار

 

به سمت زمستان برد

 

و پاییز

 

به یک انتظار صادقانه

 

لبخند می زد

 

این حاصل تمام سکوتهای من است

 

که حالا

 

به دست فریاد افتاده اند

 

حالا که هیچ حنجره ای باقی نمانده است.

***

در وسعت آرزوهایم

 

لطیف ترین لحظه ی طبیعت

 

رویش نگاه تو بود

 

که نوید حادثه ای عزیز را می داد

 

و صادقانه دلم

 

عشق را صدا می کرد

 

پرنده ای بودم

 

که آسمان خیالش

 

همیشه چشم تو بود

 

ودر نگاه غریبش ستاره می خندید

 

سکوت بود و من و التهاب پنهانی

 

که در حضور تو

 

پیداترین تمنا بود

تو کودکانه ترین خواهش دلم بودی

 

که در بهانه ی شبها

 

ترانه می خواندی

 

و چشمهای تو

 

لالایی نگاهم بود

 

برای درک سکوتت

 

سکوت می کردم

 

و عشق می رویید

 

ولی تو فصل شکفتن

 

همیشه می رفتی.

***

ای مهربان

 

تو از کدام قبیله ای

 

که حرفهای مرا خوب می فهمی

 

وخوب می دانی

 

شب از کدام جاده می آید

 

تو از تبار کدام خورشیدی

 

که دستهای زمستان

 

میان دست تو گر می گیرد.

 

ودر حضور آبی چشمت

 

پرنده باران است

 

اگر چه چشم تو

 

آتشفشان طوفانهاست

 

ورنگ کوه بلندی ست

 

مثل کوه غرور

 

همیشه حادثه ساز!

 

تمام حادثه ها با تو آشنا هستند

 

و اشک می داند

 

که پیش سیل نگاهت

 

غریب می ماند

 

و من که غربت خود را

 

به باد می گفتم

 

هنوز حیرانم

 

که راه خانه ی شب

 

از کدام پنجره است

 

و کوله بار صدایم

 

چه چیز کم دارد

 

که در سکوت دلم

 

باز آشیان کرده .

 

غبار پنهان است

 

بهار می ماند

 

و تکه ای از نور

 

که دستهای تو هر شب

 

به عشق می بخشد

 

و من نمی دانم

 

تو از کدام قبیله می آیی

 

که رسم عاطفه را

 

در سکوت می جویی

 

و فصل سبز شکفتن

 

همیشه در قلب من

 

شروع یک سفر است

 

به راستی زکدام قبیله می آیی؟

***

 

یه نفر میاد که من منتظره دیدنشم

 

یه نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم

 

خالیه سفرمونو پر از شقایق می کنه

 

واسه موجای سیاه دستارو قایق می کنه

 

مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

 

تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

 

همیشه غایب من زخمام و مرحم می ذاره

 

همیشه غایب من گریه هام و دوست نداره

 

نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه

 

آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره

 

 مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

 

تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

 

زخم این حنجره ی خسته همیشه غایبه

 

کلید صندوق دربسته همیشه غایبه

 

شیه ی اسب سپید قصه ی مادر بزرگ

 

بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

 

مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

 

تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

 

شاید این همیشه غایب

 

تو باشی

 

تو اگه اومددنی نیستی بگو؟

 

اگه ما رو خواستنی نیستی بگو؟!

***

زورکی نخند عزیزم می دونم اومدی بازی

 

نمی خوام تو آخرین بازی زندگیم ببازی

 

خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشتس

 

از منم می گذره اما به خودت چاله نسازی

 

اومدی بشکنی بشکن از منه ساده چی مونده

 

قبل تو هر کی بوده تموم تارو پود سوزونده

 

تو هم از یکی دیگه سوختی می خوای تلافی باشی

 

بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده

 

نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم

 

یقتو نمی گیره هیچ کس آخه من اینجا غریبم

 

بزن و برو عزیزم مث هر کس که زدو برد

 

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگران مرد

 

دل من اینقده پارس موندنش مرگ دوبارس

 

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستارس

 

همینی که باقی مونده واسه دل خوشی تو بشکن

 

تیکه تیکه ها مو بردن آخرینشم تو بِکن

 

نفرتت رو از غریبه سر یه غریب خراب کن

 

خنده ی کوتاه من رو بیا گریه کن عذاب کن

 

مهم این نیست که چه جرمی یا عذابی این سزاشه

 

باقیه دلم یه مشت خاکه همینم می خوام نباشه

 

عقده های یه شکست و خالی کن سر دل من

 

دیگه متروک مونده و سرد خاک پیر ساحل من

 

از نگاهات خوب می فهمم که تو فکرت یه فریبه

 

بازی بسه پاشو بشکن من غریب و تو غریبه

 

***

 

وقتی من میگم نمیخوام تو بمونی

 

دل من میگه بمون با بی زبونی

 

من دوستت دارم ولی به تو نمیگم

 

دست سردمو به دست تو نمی دم

 

تو اگه با من باشی قلبت میمیره

 

گرمی قلب تورو دستام میگیره

 

چی میشد اگه تورو زودتر میدیدم

 

حالا میبینم تورو ولی خیلی دیره

 

بین ما یه عالمه راه درازه

 

دل من باید با این دوری بسازه

 

من بهارو توی قصه ها شنیدم

 

تا حالا صدتا خزون سردو دیدم

 

تو هنوز اول این راه درازی

 

ولی من به آخر جاده رسیدم

 

تو اگه با من باشی قلبت میمیره

 

گرمی قلب تورو دستام میگیره

 

چی میشد اگه تورو زودتر میدیدم

 

حالا میبینم تورو ولی خیلی دیره

 

بین ما یه عالمه راه درازه

 

دل من باید با این دوری بسازه

***

این قدر دوست دارم بشنوی خندت می گیره

 

تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات میمیره

 

اینقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم

 

کلکم شاکی نشو من تورو راضی میکنم

 

اینقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره

 

تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات میمیره

 

اینقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم

 

کلکم شاکی نشو من تورو راضی میکنم

 

قیمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست

 

واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست

 

اینقدر دوست دارم حوصلتو سر میبرم

 

یه روزی نیاد بگی دیگه تورو دوست ندارم

 

ساعت دیدن تو صدای من در نمیآد

 

آره تقصیر منه دوست دارم خیلی زیاد

 

اینقدر دوست دارم شماره ها خسته میشن

 

تا نهایت میرن و با چشم توبسته میشن

 

اینقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره

 

تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات میمیره

 

اینقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم

 

کلکم شاکی نشو من تورو راضی میکنم

 

***

می بینم

 

صورتمو تو آینه

 

با لبی خسته می پرسم از خودم

 

این غریبه کیه؟

 

از من چی می خواد؟!

 

اون به من یا من به اون خیره شدم؟

 

باورم نمی شه  هرچی می بینم!

 

چشامو یه لحظه رو هم می ذارم

 

به خودم میگم:

 

که این صورتکه

 

 می تونم از رو صورتم ورش دارم

 

می کشم دستمو روی صورتم

 

هر چی باید بدونم دستم می گه

 

منو توی آینه نشون میده

 

می گه این تویی نه هیچ کس دیگه

 

جای پاهای تموم غصه هام

 

رنگ غربت تو تموم لحظه هام

 

مونده روی صورتت تا بدونی

 

حالا امروز چی ازت مونده به جا

 

آینه میگه:تو همونی که یه روز

 

می خواستی خورشید و با دستات بگیری

 

ولی امروز

 

شهر شب خونت شده

 

داری بی صدا تو قلبت می میری

 

می شکنم آینه رو تا دوباره

 

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

 

آینه می شکنه هزار تیکه میشه

 

اما باز

 

تو هر تیکش عکس منه

 

عکسا با دهن کجی

 

بهم می گن

 

چشم امید و ببر از آسمون

 

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

 

بوی کهنگی می دن تمومشون

***

چرا وقتی که آدم تنها میشه

 

غم و غصه اش قد یه دنیا می شه

 

میره یه گوشه ی پنهون میشینه

 

اونجارو مث یه زندون می بینه

 

غم تنهایی اسیرت می کنه

 

 تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

 

وقتی که تنها می شم

 

 اشک تو چشام پر می زنه

 

غم میاد یواش یواش

 

خونه ی دل در می زنه

 

یاد اون شب ها می افتم

 

زیر مهتاب بهار

 

توی جنگل لب چشمه

 

می نشستیم

 

من و یار

 

غم تنهایی اسیرت می کنه

 

 تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

 

می گن این دنیا دیگه مث قدیما نمی شه

 

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

 

اون بالا

 

باد داره زاغ ابرارو چوب می زنه

 

اشک این ابرا زیاده

 

ولی دریا نمی شه

 

 غم تنهایی اسیرت می کنه

 

 تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

 

***

دل میدم به دست غربت

 

جایی که باشه محبت

 

بی خیال هر چی تنهاست

 

می دونم خدا اینجاست

 

منه تنها تو شب تار

 

می زنم آروم رو گیتار

 

می خوام از خدا بخونم

 

قدر تنهایی بدونم

 

دیگه نای  موندنم نیست

 

نفسای خوندنم نیست

 

دوست دارم امشب بمیرم

 

تا که باز آروم بگیرم

 

همه باز ترانه سازن

 

نمی خوان با من بسازن

 

منه آشفته با حسرت

 

دوست دارم برم تو غربت

 

کجا برم؟کجا برم؟

 

جایی که آدم نباشه

 

تنهایی خدا باهاشه

 

این تموم آرزومه

 

که خدا پیشم بمونه

 

دیگه نای موندنم نیست

 

نفسای خوندنم نیست

 

دوست دارم امشب بمیرم

 

تا که باز آروم بگیرم

 

همه باز ترانه سازن

 

نمی خوان با من بسازن

 

منه آشفته با حسرت

 

دوست دارم برم تو غربت

***

توی قاب خیس این پنجره ها

 

 عکسی از جمعه ی غمگین میبینم

 

چه سیاهه به تنش رخت عزا

 

توی چشماش ابرای سنگین میبینم

 

داره از ابر سیاه خون می چکه

 

جمعه ها خون جای بارون می چکه

 

نفسم درنمیاد

 

جمعه ها سر نمیاد

 

کاش می بستم چشامو

 

این ازم بر نمیاد

 

داره از ابر سیاه خون می چکه

 

جمعه ها خون جای بارون می چکه

 

عمر جمعه به هزار سال میرسه

 

جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه

 

آدم از دست خودش خسته میشه

 

با لبای بسته فریاد می کنه

 

داره از ابر سیاه خون می چکه

 

جمعه ها خون جای بارون می چکه

 

جمعه

 

وقته رفتنه!

 

موسم دل کَندنه!

 

خنجر از پشت می زنه

 

اون که همراه منه!

 

داره از ابره سیاه خون می چکه

 

جمعه ها

 

خون جای بارون می چکه

***

 

در وسعت حقیر زمان

 

فرصت برای نذر محبت هست

 

ودعا کردن گاه گاه پنجره هایی

 

که به انتهای خورشید می رسن

 

و درک سبز دست های کوچکی

 

 که در نیایش معصوم عشق

 

قنوت را

 

چون شاخه های یاس می بویند

 

امروز آینه ها

 

در گذشت بی توقف لحظه ها

 

مبهوت مانده اند

 

و بغض های ترک خورده ی سکوت

 

با انعکاس آینه ها حرف می زنند

 

درخت ها برای آشیا نه شدن

 

بهانه ی گیرند و هق هق باد

 

شانه ی شاخه ها را

 

تکان می دهد دستی برای

 

نوازش تنها پیشی نمی گیرد

 

و رویا ها همچنان به

 

حقیقت توجیه شده ای

 

تسلیم می شوند

 

لبخند

 

سخت ترین پاسخ است

 

برای نگاهی

 

که به مهمانی چشم هایمان می آید

 

و درک یگانه شدن

 

پیام غریبانه ایست

 

برای دست هایی که امروز باهم اند

 

همت کنیم

 

فرصت برای نذر محبت هست

 

شاید...

 

حالا که سهم من از این انتظار بی پایان

 

جست وجوی سایه های تو است

 

همین برای دلم کافیست

 

که در حوالی میعاد گاه عشق

 

تو بی من

 

خوب و خوشبختی

 

در انتهای عطشناک آرزو

 

دیگر هیچوقت از خدا نخواهم

 

که جرعه ای دیدار سهم من باشد

 

در بی قراری  شبهای بی قرار.

 

دیگر از خدا نخواهم خواست

 

که چشم های تو مهتاب من شود

 

و دست های تو باغ ستاره ها .

 

هر چند بی حضور تو

 

مهتاب رنگ می بازد

 

و آسمان

 

این پهنه ی خیال خاطره ها

 

همیشه مرا

 

 به دل گرفتگیه ابرها می خواند

 

اما من به خود قول دادم

 

دیگر هیچ وقت

 

تو رو از خدا نخواهم

 

همین برای دلم کافیست

 

که خوب و خوشبختی

 

پس از این سال های خسته ی خاموش

 

شاید خدا نمی خواهد...

 

***

دلم برای کسی تنگ می شود

 

کسی که با سکوت کوچه ی ما همسایه است

 

و بوی غریب غبار را

 

حس می کند

 

کسی که در باغچه ی خانه اش نگاه می کارد

 

و هر شب

 

به بوته ها ی تشنه ی احساس

 

آب می دهد

 

او با زبان پرنده ها آشناست

 

و بی قراری را

 

در چشم ها ی من

 

وقتی که شرمگین می شوم

 

خوب میفهمد

 

هر روز وقتی که خورشید

 

 با دستهای طلایی اش

 

چشم های خواب را می مالد

 

او زود تر از تمام اهل محل

 

به مهمانی آفتاب می رود

 

و هیچ وقت

 

از فقر سبز باغچه

 

وآوارگی پرستو ها

 

غیبت نمی کند

 

دلم برای کسی تنگ می شود

 

کسی که از شب

 

تمام انعکاس ماه را

 

به ودیعه می گیرد

 

تا در تاریکی شاخه ای

 

به دیدار گنجشک ها رود

 

او برای ماهیها قصه می گوید

 

و بچه های یتیم عشق

 

هیچ وقت حوصله شان سر نمی رود

 

کسی که وقتی احساس گریه می کند

 

بر گیسوان بلندش

 

دستی به مهر می کشد

 

و آرام می شود

 

او با تمام پنجره ها آشناست

 

وهر وقت می بیند

 

در پشت شیشه باد می لرزد

 

او را به خانه می آورد

 

و از خورشید و آینه

 

حرف می زند

 

دلم برای کسی تنگ می شود

 

کسی که چشمهای مرا گوش می کند

 

ودردستهای تابستانی اش

 

همیشه برف دستهای من

 

آب می شود

 

کسی که من

 

تمام شبها برایش دعا می کنم

 

وتمام آمدنش بیدار مانده ام

 

کسی که من

 

همیشه دلم برایش تنگ می شود.

***

ساده بایدبنویسم امشب

 

از توو خاطره هایی که گذشت

 

تا که فردا همه آواز مرا لمس کنند

 

باید از درد بگویم

 

از همان لحظه ی سرد

 

که به خاموشی فانوس نگاه تو

 

مرا عادت داد

 

و فراموشی عشق

 

چه عذابی دارد

 

من به خود می گفتم

 

تو همان قله ی سرشار غروری

 

که مرا

 

به چراغانی مهتاب و صدا

 

خواهی برد

 

و چه اندیشه ی من کودک بود

 

مثل امروز که هست

 

لحظه ی سرد

 

تو بودی و سکوت

 

و من و حس غریبی

 

که پر از خواهش بود

 

آه بی فایده بود

 

هر چه از شهر نگاهم

 

به تو میفهماندم

 

که من از احظه ی هجرت

 

چه هراسی دارم

 

وتو شاید آنروز

 

که به اندازه ی تنهایی من غمگین بود

 

راه چشمان مرا گم کردی

 

ودر آن دشت خیال

 

دل من را که غریبانه شکست

 

تو به اندازه ی یک شاخه ی گل میدیدی.

 

سعی کردم به نگاهت حرفی بزنم

 

تونگاهت را می دزدیدی

 

باز در لحظه ی خود میمردم

 

همه چیز بوی پایان می داد

 

به جز احساس پریشانی من

 

و غروری که نمی فهمیدم

 

سخت تنها بودم

 

برف در پشت پریشانی من

 

می بارید.

 

وتو با چتر سکوت

 

مهربان می رفتی

 

آن زمان هم حتی

 

توو آن واژه ی هیچ

 

و نگاهی که پراز سادگی پنهان بود

 

بهترین حادثه ی من بودید

 

خوب من!

 

معنی عشق

 

من به خوشنودی تو خوشنودم

 

***

چه عذاب بزرگی ست

 

وقتی که من تمام تنهایی را

 

به دوش می کشم

 

وسخت ترین لحظه های انتظار را

 

با شکیبایی خود

 

قسمت می کنم.

 

آرزوی محالی ست

 

درک دستهای تو

 

از تنهایی ستاره های چیده شده

 

و سفره های خالی احساس

 

که مهربانی سایه ها

 

رنگینش کرده است

 

تو حتی

 

از فکر این عذاب هم عاجزی

 

ومن هر روز

 

تحلیل می روم .

***

به که پیغام دهم؟

 

به شباهنگ که شب مانده به راه

 

یا به انبوه کلاغان سیاه

 

به که پیغام دهم؟

 

به پرستو که سفر می کند از سردی فصل

 

یا به مرغان مهاجر که ندارند پناه

 

به که پیغام دهم؟

 

دست من دست تو را می طلبد

 

چشم من نام ترا می جوید

 

لب من نام ترا می خواند

 

پای من راه ترا می پوید

 

به که پیغام دهم؟

 

بی تو از خویش گریزانم من

 

دل من باز ترا می خواهد

 

به که پیغام دهم!

***

آخه ظالم چیکار کنم دوسِت دارم!!!

من که همه فکرو هواسم تویی

 

اونی که یه عمریه می خواستم تویی

 

تویی که نه فکرت نه هواست منم

 

خستگی عشق تو مونده توی جون و تنم

 

من که همه دارو ندارم تویی

 

اونی که می خوام تنها نذارم تویی

 

تویی که نداشتی و نداری منو

 

تنها گذاشتی و بازم تنها می ذاری منو

 

بی تو این زندگی پوچ چه سود

 

سینه با یاد تو بودو دل به امید تو بود

 

چشم سیاه تو افکار من

 

 ریخته در زلف شب تار من

 

عشق که از دولتی اسم توست

 

گم شده در این دل تب دار من

 

منم که خوب میفهممت

 

غصه ام می گیره از غمت

 

منم که خنده رو لبام

 

میشینه تا می بینمت

 

دوستت دارم رو روزو شب گفتم نکردی باورم

 

یک بار حتی ظالم نشنیدم از تو آخرم

 

 

***

خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل

 

یه شب آروم ندارم

 

وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق

 

اسیر روزگارم

 

روزا چشمای نازش می شینه تو کتابم

 

شبا وقتی می خوابم میبینمش تو خوابم

 

براش نامه نوشتم قشتگ و عاشقونه

 

نوشتم با دو چشماش منو کرده دیوونه

 

خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل

 

یه شب آروم ندارم

 

وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق

 

اسیر روزگارم

 

رو پله های سنگی میشینم مات و بیدار

 

چشام رو تور ابرا سرو رو سنگ دیوار

 

براش آواز می خونه لبای سردو بستم

 

میآد خورشید بازم من هنوز اینجا نشستم

 

خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل

 

یه شب آروم ندارم

 

وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق

 

اسیر روزگارم

 

 

***

تو با من روز چون خورشید

 

تو با من شب چو مهتابی

 

تو گرمم می کنی وقتی که دلسردم

 

تو نورم می دهی وقتی که تاریکم

 

تو با من روز می گردی

 

تو در من شام می خوابی

 

تو در رگ های من شعری

 

 

تو شادم می کنی وقتی که غمگینم

 

تو سبزم می کنی

 

وقتی که پاییزم!

 

***

پروردگارا

 

به من بردباری ده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

 

و قدرتی ده تا تغییر دهم آنچه را نمی توانم بپذیرم

 

و بینشی ده

 

تا تفاوت این دو را درک کنم...!!

 

***

آینده لوحی ست که هنوز کسی آن را ننوشته است

 

چه بسا آنچه امروز از آن توست آرزوهای فرداهای

 

تو باشد...!!

***

دوست داشتن کسانی که دوستمان می دارند

 

کار بزرگی نیست مهم آن است که

 

آنهایی را که مارا دوست ندارند را دوست بداریم

 

***

زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت

 

که می گفت:

 

تا آخر عمر با تو هستم

 

ازو پرسیدم توکه هستی؟!

 

جواب داد: من غم هستم

 

ومن آن لحظه گمان کردم غم عروسکی ست که ما با آن سرگرم می شویم

 

ولی اکنون مفهوم آن را در زندگی انسان ها می توان درک کرد

 

فهمیدم که ما عروسکی هستیم بازیچه ی غم...!!

 

***

آن گاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب نواتخته شد

 

در انتظار پایان شادی هایت نباش و بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد

 

زیرا در این قصه...

 

خداوند فرشته مهربان توست!!

***

چی می شد اگر خدا

 

امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم

 

چی می شد اگر خدا

 

فردا دیگه ما رو هدایت نمی کرد چون ما امروز اطاعتش نکردیم

 

چی می شد اگر خدا

 

امروز با ما همراه نبود چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم

 

چی می شد اگر ما

 

دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم

 

چی می شد اگه خدا

 

عشق و مراقبش رو از ما دریغ می کرد چرا که از محبت ورزیدن به دیگران دریغ

کردیم

چی می شد اگر خدا

 

فردا کتاب مقدسش رو از ما می گرفت چرا که امروز فرصت نکردیم آن را بخوانیم

 

چی می شد اگر خدا

 

در خانه اش رو می بست چون ما در ِ قلبهای خود را بسته ایم

 

چی می شد اگر خدا

 

امروز به حرف هایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستئراتش عمل نکردیم

 

چی می شد اگر خدا

 

خواسته هایمان را بی پاسخ می کذاشت چون ما فراموشش کردیم

 

چی می شد...؟!!!!!

 

***

برای سپری کردن زندگیتان فقط دو راه دارید:

 

یکی اینکه فکر کنید همه چیز معجزه نیست

 

یکی اینکه فکر کنید همه چیز معجزه است!!

 

***

اگر همه آرزوها بر آورده می شد هیچ آرزویی بر آورده نمی شد

 

***

آدم ها به اندازه ی تمام تارهای موی سرشان آرزو دارند اگه قرار بود تمام آرزوها

 

بر آورده شود خدا چه معنی داشت؟!!

 

***

آنچه به پروردگار مدیونم دوست داشتن دیگران است

 

***

برای یک کشتی غرق شده هر بادی که بوزد باد مخالف است

 

***

کسی چه میداند شاید خدای رحمان بپاس دل سوخته گان

 

جهان را کروی آفریده است...

 

تا در نهایت همه بهم برسند و لو اینکه...

 

یکی به سوی مغرب برود و دیگری به سوی مشرق!

 

***

ای اشک غم آرام بریز

 

بر گونه ی بیمار من

 

ای غم تو هم لذت ببر

 

از این همه آزار من

***

بذار تنها باشم تنها بمیرم

 

دیگه از دست غم آروم بگیرم

 

برم پیدا کنم یه جای خلوت

 

 بشینم اشک بریزم تا قیامت

 

برو ای دل بخواب که وقت خوابه

 

سلام تو همیشه بی جوابه

 

به تو بی دستو پا از من نصیحت

 

اگه عاشق بشی خونت خرابه

 

چرا ای دل تو اینقد سر به زیری

 

به دام این و اون هر دم اسیری

 

چرا گول می خوری با یه اشاره

 

سحر شد تو هنوز چشمات بیداره

 

برو ای دل بخواب که وقت خوابه

 

سلام تو همیشه بی جوابه

 

به تو بی دستو پا از من نصیحت

 

اگه عاشق بشی خونت خرابه

***

هرگز بسان شمع نگریم میان جمع

 

ابرم به کوه و دشت و دمن گریه می کنم

 

احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم!

 

***

وقتی می گی دیوونمی

 

رها میشم رها می شم

 

اوج قشنگ قصه ها

 

نور ستا ره ها می شم

 

یه عادته یه عادته

 

شنیدن صدای تو

 

تو بگی دوسم داری

 

من بگو فدای تو

***

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

 

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

***

می توان بیش ازین ها سکوت کرد و خاموش ماند

 

می توان برای دیگران آرام و برای خود ناآرام ماند

 

می توان برای دیگران شاد و در خلوت خود گریان ماند

 

می توان برای دیگران بود و برای خود تنهاترین ماند

 

 

می توان نگاه خود را از گوشه ای دزدید و از نگاه تو خیره ماند

***

خسته ی راه تنهایی هستم

 

این قدر راههای تنهایی را رفته ام که هر راه جدید آشنا به نظر می رسد

 

اما این بار با این که راه آشنا به نظر می رسد یک حس درونی به من می گوید

 

که بایستم همسفری خواهد امد

 

من هیچ وقت به ندای درونی ام گوش نمی دادم

 

اما این بار نمی دانم چرا نمی توانم ندای درونی ام را نادیده بگیرم

 

به نظرم می آید

 

این ندای درمنی را از ابتدای زندگی ام

 

بارها ست که شنیده ام.

***

نگاه اولت بر من اثر کرد

 

نگاه دومت دیوانه ام کرد

 

نگاه سومت عاشق ترم کرد

 

                              و  

             

نگاه آخرت خاکسترم کرد

***

حجم خالیه سکوتم با ترانه پر نمی شه

 

خلوتم با خاطرات عاشقانه پر نمی شه

 

تو نگاه آینه گم شد همه بودونبودم

 

همه ترانه هایی که برای تو سرودم

 

عاشق رنگ صداتم ولی چشمام پر درده

 

باغچه دلتنگی من باغی از گلای زرده

 

اما وقتی تو نباشی موندنم فقط بهونست

 

همصدا بابی پناهیم غزلهای عاشقونست

 

میرم رو تن جاده جای پای من میمونه

 

جای پای عابری که مقصدش رو نمیدونه

***

در دادگاه عشق...

 

قسمم قلبم بود و وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.

 

قاضی نامم را بلند خاند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و پس محکوم شدم

 

به تنهایی و مرگ.

 

کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم:

 

به تو بگویند...

                 

دوستت دارم!

 

واقعا ...

 

به کدامین جرم

         

حکم صبر

 

برای من صادر شد...!

 

جرم من عشق بود         

 

قتل این خسته به شمشیرتوتقدیر نبود                              ورنه هیچ ازدل بی رحم توتقصیر

 نبود

یا رب آیینه حسن تو چه جوهر دارد                                 که  در  آن  آه  مرا قوت  تأثیر نبود

***

اگه یه روز قلب کسی و شکوندی یه میخ به دیوار بکوب.

 

اگه یه روز دلشوبه دست آوردی میخ و از دیوار درآر.

 

ولی چه فایده که جای میخ رو دیوار می مونه!!!!

 

***

به آسمون نگاه می کنی دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟

 

به اونی که کم نوره قانع باش  

                                      

چون اونی که پرنورتره رو همه نگاه می کنن!

 

***

وقتی معلم از من پرسید عشق چند بخشه یک دستم را از بالا به پایین آوردم

 

و گفتم:یک بخشه.       

                                                               

ولی وقتی تورو شناختم دیدم عشق سه بخشه: 

                   

عطش تورا دیدن 

                   

       شوق با تو بودن   

   

               غم بی تو بودن 

***

مقدس ترین کلمه خداوند...برای کسانی که خداصدایشان راشنیده باشد.

 

زیباترین کلمه عشق...برای کسانی که طعم واقعی آنراچشیده باشند.

 

پر احساس  ترین کلمه محبت.......اگه  از روی  ریا  نباشد.

 

پر معنی ترین کلمه نگاه.......... اگر عاری  از هوس باشد.

 

تلخ ترین کلمه جدایی ...برای کسانی که احساس داشته با شند.

 

دردناک ترین کلمه خیانت...نه برای کسانی که خیانت می کنند.

 

بدترین کلمه تمسخر...برای کسانی که عشقشان به تمسخر گرفته شود.

 

کثیف ترین کلمه ترحم...نه برای کسانی که به بن بست رسیده اند.!!!

 ***

***

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

 

همت کن و بگو ماهی ها

 

حوضشان بی آب است..!!!

 

***

زندگی

                                            

چون قفس است   

                        

قفسی تنگ    

                            

پر از تنهایی     

                         

و چه خوب است   

                     

لحظه غفلت آن زندانبان

                

بعد از آن هم      

  

پرواز...

 

نه  پای رفتنم  اکنون نه  بال پرواز است

 

ازین چه سود که برمن درقفس بازاست!

***

اگر تنها تری تنها شوم باز خدا هست   

                 

او جانشین همه نداشتن هاست

 

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

             

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و   

               

از آسمان هول و کینه برسرم ببارد

 

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی          

 

***

به دنبال فلک

روزی روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلک زده های روزگار.به هر دری

 

زده بود فایده ای نکرده بود. روزی با خودش گفت:این جوری نمی شود دست

 

روی دست بگذارم و بنشینم . باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سر نوشت

 

من چیست؟برای خودم چاره ای بیندیشم . پا شدوراه افتاد.رفت و رفت تا رسید به

 

یه گرگ.گرگ جلوش را گرفت و گفت:آدمیزاد کجا می روی؟مرد گفت:می  روم

 

فلک را پیدا کنم.گرگ گفت:تورو خدا اگر پیدایش کردی به اوبگو«گرگ سلام

 

رساند گفت همیشه سرم درد می کند. دوایش چیست ؟مرد گفت:باشد.وراه افتاد.

 

باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و

 

داشت فرار می کرد.پادشاه چشمش افتاد به مرد کفت:آهای مرد کجا می روی؟

 

مرد گفت: قربان می روم فلک را پیدا کنم و سر نوشتم را عوض کنم. پادشاه

 

گفت:حالا که تو این راه را می روی از قول من هم به فلک بگو برای چه من در

 

تمام جنگ ها شکست می خورم تا حال یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام؟

 

مرد راه افتاد و رفت.کمی که رفت رسید به کنار دریا.دید که نه کشتی هست و نه

 

راهی. حیران و سر گردان مانده بود که چکار بکندو چکار نکند که ناگهان ماهی

 

گنده ای سرش را از آب در آورد و گفت:کجا می روی آدمیزاد؟ مرد گفت: کارم

 

زار شده می روم فلک را پیدا کنم اما مثل اینکه دیگر نمی توانم جلوتر بروم.قایق

 

ندارم. ماهی گنده گفت:من تورا می برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را

 

پیدا کردی ازاوبپرسی که چرا همیشه دماغم می خارد؟ مرد قبول کردو ماهی گنده

 

اورا کول کرد و برد به آن طرف دریا.مردبه راه افتاد.آخرسر رسید به جایی دید

 

مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را

 

آب می دهد. توی باغ هزار ها کرت بود بزرگ و کوچک. خاک خیلی از کرتها از

 

بی آبیترک بر ذاشته بود.اما چندتایی هم بود که آب توی آنها لب پر می زدو

 

باغبان باز آب را توی آنهاول می کرد.باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید:کجا

 

می روی؟ مرد گفت می روم فلک را پیدا کنم. باغبان گفت:چه می خواهی به او

 

بگویی؟مرد گفت:اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم:هزار تا فحش می

 

دهم.باغبان گفت:حرفت را بزن.فلک منم.مرد گفت:اول بگو ببینم این کرت ها

 

چیست؟باغبان گفت اینها مال آدمهای روی کره ی زمین است.مرد پرسید:مال من

 

کو؟باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از عطش ترک برداشته

 

بود.مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آبرا برگرداند به کرت

 

خودش.حسابی که سیراب شد گفت:خوب اینش درست شد.حالا بگو ببینم چرا

 

دماغ آن ماهی گنده می خارد؟فلک گفت:توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده و مانده.اگر با مشت روی سرش بزنید لعل می افتد و

 

حال ماهی جا می آید . مرد

 

گفت:پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را

 

شکست نداده؟فلک جواب داد:آ« پادشاه زن است خود را به شکل مردها در 

 

آورده. اگر نمی خاهد شکست بخورد باید شوهر کند. مرد گفت:خیلی خوب . آ«

 

گرگی که همیشه سرش درد می کند دوایش چیست؟ فلک گفت:اگر مغز سر آدم

 

احمقی را بخورد سرش دیگر درد نمی گیرد.مرد شادو خندان از فلک جدا شدو

 

برگشت کنار دریا ماهی گنده منتظرش بود.تا مرد را دید پرسید:پیدایش کردی؟مرد

 

گفت:آره.اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.ماهی گنده مرد را برد آن طرف

 

دریا.مرد گفت:توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده باید یکی بزند توی سرت تا

 

لعل بیفتد و خلاص شوی. ماهی گنده گفت:بیا تو خودت بزن لعل را هم بردار. مرد

 

گفت:من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم کرت خودم را پر آب کرده ام.هرچه

 

ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود

 

مرد که پیشش رسید و قضیه را تعریف کرد به او گفت: حالا که تو راز مرا

 

دانستی بیا و بدون اینکه کسی بفهمد مرا بگیرو بنشین به جای من پادشاهی کن .

 

مرد قبول نکرد.گفت:نه من پادشاهی را می خوام چی کار؟کرت خودم را پر آب

 

کرده ام. هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد.آمدوآمد تا رسید به

 

گرگ.گرگ گفت:آدمیزاد انگار سر حالی!پیدایش کردی؟مرد گفت:آره دوای سر

 

درد تو مغز سر یک آدم احمق است.گرگ گفت:خوب.سر راه چه اتفتقی برایت

 

افتاد؟مرد از سیرتا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف کردکه چه طور لعل

 

ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است چون کرت خودش را پر آب کرده و

 

دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت

 

و مغز سرش را درآورد و گفت:از تو احمق تر کجا می توانم گیر بیاورم؟!

 

***

نمی خوام از آسمون چیزی برات بیارم

 

عکستو رو قله ی هیمالیا بذارم

 

نمی خوام از پشت ابر ماهو واست بچینم

 

فقط تو خواب و رویا تو باشی در کنارم

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

من نمی خوام فکرکنی که عاشقیم یه حرفه

 

یکم اگه نباشی آب می شه مثل برفه

 

دلم می خواد بدونی دلم مث یه دریاس

 

به وسعت نگاهت عمیق و خیس و ژرفه

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

من نمی خوام بگم که چشات خود ستارس

 

چشات اگه نباشن ستاره بی اشارس

 

من نمی خوام رو کاغذ فقط نوشته باشم

 

دیدن روی ماهت تولد دوبارس

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

من نمی خوام بگم که صدبار واسه تو مُردم

 

قده  تموم دنیا عاشق و دلسپردم

 

می خوام خودت حس کنی بدون طعم حرفت

 

چقد تو قحطی نور لحظه هارو شمردم

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

من نمی خوام بهار شه من عاشق این پاییزم

 

 پاییز می شه عاشق تر واسه تو اشک می ریزم

 

من نمی خوام عاشقیم مثل بقیه باشه

 

فقط بگم فدات شم فقط بگم عزیزم

 

 می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

من نمی خوام داشتنت واسه من آسون بشه

 

نعمت با تو بودن اینجا فراوون بشه

 

من نمی خوام با خودت بگی که نه محاله

 

بابای بارون ِمن شبیه مجنون بشه

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

من نمی خوام بگی نه می خوام برات بمیرم

 

برای اولین بار اجازه ام نگیرم

 

من نمی خوام فکر کنی رها می شم با مُردن

 

مرگ منم می گه که صید توأم اسیرم

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

دیگه دارم میمیرم ببین چشامو بستم

 

به عشق ِمُردن برات به انتظار نشستم

 

من نمی خوام که قلبی برای من بشکنه

 

من نمی خوام بشکنی من واسه تو شکستم

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

من نمی خوام گل برام بیاری پرپر کنی

 

این شعر آخریمو یه وقتی از بَر کنی

 

بقیه ی روزای طلایی ِ عمر ِتو

 

یه وقت خدا نکرده با سرزنش سر کنی

 

می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

 

شاید با برق چشمت مرگو آسون تر کنی

 

وقتی مُردم واسه تو بهم نریزه عالمت

 

سر بلندی که به خاطر تو مُرده عاشقت!

 

فقط یه چیزی:

 

علتشو نفهمیدم می خواستی عاشقت بشم

 

بعدش که مطمئن شدی هرگز دیگه نیای پیشم

 

خواستی فقط صاحب یه قفس شی؟

 

بری و با دیگری هم نفس شی؟

 

خواستی بگی می شه تو دام بیافتم

 

بعدش بگی دیدی بهت نگفتم!!

 

ولی…

 

دلم تو التهابه که چه جوری

 

قدر چشای نازتو بدونه

 

چقد حسودیم میشه وقتی همه

 

بهم میگن دل ِتو پیشه اونه؟

 

راستی تو منو یادت رفته آره؟من همونم

 

که بدون تو شباش به غیر یلدا نمیشه!

 

 

اما بدون…

 

پی هیچ کس نمی گردم

 

چون تویی اول و آخر

 

 

اینو گفتم که نری باز ولی با خودت بگی

 

جایی نیست این دختره دس از سر ما بر داره

 

 

از حسودیم نمی شه بسپرمت دست ِ خدا

 

جام چقد مشخصه تو نقشه ی دیوونه ها

 

بابای بارونت...

 

من!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:21  توسط بابای بارونت   |